|
خورشید چشمت پوشش ابری نمی گیرد این آهوان را خیزش ببری نمی گیرد
تازه مسلمانم ولی با این همه احوال من را فریب زاهد گبری نمی گیرد
تاکی صبوری هرکسی ظرفیتی دارد این دل دگر در خویشتن صبری نمی گیرد
با اختیار خویشتن مشروط خواهد شد آنکس که در ترم شما جبری نمی گیرد
با من بیا در لحظه های آخر باران وقتی که بر سرهیچکس چتری نمی گیرد
تا از نگاهم شعر بارانی بخوانی که جادر میان دفتری و سطری نمی گیری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:23  توسط سعيد تكلومنش
|
بایست پیکرخونین که پرچم خونی نشان سرخ حضور محرم خونی بایست پیکر خونین که حر آزاده است چنین به راه توخونین به خاک افتاده است بایست پیکر خونین براه یارحبیب خدا به عرش نشسته در انتظار حبیب بایست پیکر خونین که وقت اکبر شد گه شهادت آن اشبه پیمبر شد بایست پیکر خونین کنار گهواره بخواب رفته دگر کودک گلو پاره بایست پیکر خونین به رود علقمه اش بگوش می رسد ادرک اخا زهممهه اش بایست پیکر خونین کنار زینب خود که اونهاده به رگهای گردنت لب خود بایست پیکر خونین کنار راه امیر کنون به کوفه رسیده است کاروان اسیر بایست پیکر خونین به شام تیره شام رقیه کنج خرابه ، خفته است آرام بایست پیکر خونین به بارگاه یزید زمان دوباره علی را به خطبه خواندن دید بایست پیکر خونین که آیت حقی برای ماندن قرآن تو رایت حقی...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:44  توسط سعيد تكلومنش
|
تا رود به راه خویش جاریست درحسرت کام داغداریست بالی که شکفته شد زکتفت گل کردن سرخ نوبهاریست آن آب که می چکید از مشک خونابه قلب بی قراری ست ای شیر خدا به بیشه طف روبه زحضورتوفراری ست تا رایت سبز سرخ با توست در فتح حسین امید واری ست خورشید به ماه خویش می گفت بعدازتوغروب بردباری ست دستان بریده ات نشان در راه عقیده پایداری ست دست تو هماره می فشارد دستی که بدون دست یاری ست سنگ است وجود آن دلی که از غصه آل عشق عاری ست *** عباس وقتی درآن روز سقای لب تشنه هاشد درعلقمه آسمان داشت ماهی که خورشید ما شد دارد امیدی دوباره تا بلکه آبی رساند بگرفت مشکش به دندان تا دستهایش جداشد وقتی فتاد از سراسب بی دست با مشک خالی آشوب روزقیامت در دشت کرب وبلا شد هرگزنگفته بردار درطول عمرشریفش اما چه پیش آمد آنروز بانگ اخایش آخا شد اینک حسین است و دشمن تنهای تنهای تنها وقتی تن پاک عباس بر خاک تنها رها شد درخیمه ها کرده غمگین اهل حرم داغ عباس درجنت اما زداغش غمناک خیرالنسا شد عباس رفت وپیامش مانده است براوج تاریخ جاوید هرکس که جانش قربان دین خدا شد
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:50  توسط سعيد تكلومنش
|
هرچند که صندلی دوپایت نشود
همراه مسیر و پابه پایت نشود صد قله نهاده ای به زیر پایت تا پاک مسیر ردپایت نشود *** هرچنداسیر دشمنش می دیدند مجروح سرودست و تنش می دیدند گرداگردش ، غریب انبوه شغال چون شیر بدور ازوطنش می دیدند *** درخواب من از یار قدیمش پرسید از یاور در کاخ مقیمش پرسید با غصه زبی دردی مردم نالید با گریه زدختر یتیمش پرسید *** آنقدر سبک شده که بادش آورد از دست فرشتگان ستادش آورد یک بسته برروی دست مادر باقی ست آن قد بلند را به یادش آورد *** با سرفه ممتدی سلامش را خورد با غصه کلام ناتمامش را خورد می خواست شکایتی کند اما نه ! با بغض شکسته ای کلامش را خورد *** وقتی که چفیه را به گردن بستی چشم از همه لذایذ تن بستی تو راه نفوذ دشمنان دین را با قدرت رزم خود به میهن بستی *** از ترس خودش به شب منور می زد هی پشت سر هم و مکرر می زد در پشت سرش رسیده بودند و عراق در رویروی بسیج سنگر می زد!
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:46  توسط سعيد تكلومنش
|
تنها پر شکسته ای از آن عقاب ماند پروازدر اسارت بال غراب ماند روباه برده بود خروس محله را خورشید در سکوت سحر گرم خواب ماند وقتی ستاره زار نگاه تو تشنه است مهتاب در کشاکش موج سراب ماند خورشید در مذاب طلا غوطه می خورد وقتی که گونه های تو در التهاب ماند پیشانی تو است که خورشید می شود وقتی که ماه روشن من در حجاب ماند می باری وبه دست تو آباد می شود دشتی که در نبودن باران خراب ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:40  توسط سعيد تكلومنش
|
تا آمدن به شهر شما جور می شود هر غصه از مسیر دلم دور می شود
با دیدن طلایی آن گنبد بزرگ تاریکی عظیم دلم نور می شود
از حلقه های ذکر ملایک که می رسند جان مجاوران توپرشور می شود
حج قبول آمدن ما کنارتوست سعی است عاشقانه که مشکور می شود
شمس وشموس می دمی آیا به چشم من وقتی که دل اسیر شب گور می شود؟
نوری به چشم تیره ام از آسمان ببخش آیا شفات شامل این کور می شود؟
هنگام رفتن است , خدا حافظی و اشک وین دل که در فراق تو رنجور می شود
آیا شود دوباره به شهر شما رسم تا بار دیگری که سفر جور می شود؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:50  توسط سعيد تكلومنش
|
روزطلوع توست نیازی به ماه نیست خندیده صبح , وقت شب اشک و آه نیست تا امتداد روشن آن چشمه جاری است یک کوزه آب در ته این تیره چاه نیست گاه گذشتن تو از آن کوچه شگفت از ازدحام قطره باران که راه نیست ! دست مرا بگیر که از دره بگذریم غیرازمسیر رفتن تو کوره راه نیست وقتی نگاه می کنی تشنه می شوی آیا طلب نکردن دریا گناه نیست ؟ شکل شب مرا به چه رنگی کشیده ای رنگی دراین زمینه به غیراز سیاه نیست دستی تکان بده که مرا باوری دهد طرح تصورم زشما اشتباه نیست وقتی نفس کشیدن من در هوای توست یک لحظه از حقیقت هستی تباه نیست وقتی که نقش مات براین صفحه می زنی فرقی میان حرکت سربازوشاه نیست خوبست دائما که توخورشید من شوی نه مثل آن ستاره ,گهی هست وگاه نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:31  توسط سعيد تكلومنش
|
آغوش گشوده ایم آغاز شب است دروسعت بی کرانه پرواز شب است لب بر لب هم نهاده خاموش شدیم در زیرو بم سکوت آواز شب است *** لبخند ستاره در نگاهم هستی خورشید دمیده در پگاهم هستی رفتیم مسیر تازه ای تا باران افسون هزارتوی راهم هستی *** ازدفتر من رباعیاتی خواندی عشق است وجنون و شطحیاتی خواندی سکوی و طناب و ارتعاشی خاموش... هرچند زمن دفاعیاتی خواندی *** این راه به ریل رآهن می ماند مانند گریزروح و تن می ماند من مثل توام ، تومثل من اما نه... تنها من من بمثل من می ماند *** زیبایی تو بهانه ای زیبا شد رفتی دوباره دل من تنها شد سهراب و درخت نارون یادت هست کمیاب ترین نام شما رعنا شد بربادچو شدکمین او می دانست هم خائن وهم امین او می دانست " قفنوس درآتش است تا زاده شدی " ای کاش که جانشین او می دانست. *** این چند رباعی ست تقدیم شماست از حرف به حرف و الف وجیم شماست خورشید دمیده به روزم شاید آن دایره قرمز تقویم شماست *** این اول کارماست لبخند بزن تا رابطه مان بپاست لبخند بزن هر چند جدا شدیم در آخر کار تا خاطره مان بجاست لبخند بزن *** برطاقچه ساعتی که خاموش شده است تا صبح دگر رسد فراموش شده است این قصه زندگی ، که هر شب تا صبح با تک تک ساعت تو در گوش شده است
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:49  توسط سعيد تكلومنش
|
بسمه تعالی
ما زاحوال شما باخبریم همه حال وهمه جا باخبریم مشرکی یا که مسلمان دانیم بی خدا وباخدا باخبریم همه جا را زخدا می دانیم در زمین یا که هوا با خبریم گوش برزنگ سکوتت داریم در سکوتی و صدا با خبریم پیش چشمی اگرت پنهانی آشکارا وخفا باخبریم تاکه لب را به سخن بگشایی ناسزا یا که دعا باخبریم دست تا سوی قنوتت آری عجل ا... و تعا... با خبریم شاید از بودن ما بی خبرید حتما از بود شما باخبریم گریه برجد شهیدم کردی گفتی از کرب وبلا باخبریم خواندی از داغ عمویم عباس ساقی ودست جدا باخبریم شعله روشن راهت شده است آتش خیمه گه آل عبا با خبریم رفتی از کرب وبلا تا سوی شام همره عمه ما باخبریم از غریبی امامت گفتی کاروان اسرا با خبریم گفتی از داغ رقیه گفتی از وی و تشت طلا با خبریم آرزو داشتی ای کاش ای کاش کربلا بودی و بین شهدا با خبریم... ما زاحوال شما باخبریم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:32  توسط سعيد تكلومنش
|
درگودی قتلگاهش ازآن بلندا چه دیدی ؟ بانوی صبروصلابت درصبح فردا چه دیدی ؟ بعدازغروب غمین خورشید درخاک خونین دروسعت تیره شب درجمع اعدا چه دیدی ؟ باکودکان رمیده در وحشت و بی قراری آواره بی یارویاوردردشت وصحرا چه دیدی ؟ دامان آتش گرفته –با دست وپایی که زخمی با گوشهایی که خونین , ای چشم بینا چه دیدی ؟ با کوله باری به دوشت سنگین باررسالت بی یاوری درکنارت تنهای تنها چه دیدی ؟ در شهرهای مسیرت با کاروان غم تو جزچهره شاد دشمن اینجا وآنجا چه دیدی ؟ دربارگاه خلیفه , ملعون دوران تاریخ ازضربت خیزرانش برروی لبها چه دیدی ؟ باآن سه ساله چه گفتی درلحظه گریه او درلحظه دیدن تشت ,دربین نجوا چه دیدی ؟ می گفت با سربه گریه آخرپدرجان کجایی؟ ازکربلا تابه امروزبرنیزه بابا چه دیدی ؟ می خواست اورا خدایش برخاک خونین ببیند زینسان به راه خداوندجزآنچه زیبا چه دیدی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:7  توسط سعيد تكلومنش
|
|
|